Google Analytics Alternative

مونتنی — بخش سوم: معتقد و شکّاک

شکاکیت مونتنی از نوعی متفاوت از شکاکیتی است که ما می‌شناسیم. برای وی عقل و بداهت به اندازهٔ هر چیز دیگری مشکوک است

مونتنی یک کاتولیک معتقد بود. او هم‌چنین مردی بود که تقریباً به همه‌چیز شک می‌کرد: تأثیرگذارترین شکّاک دوران خود. او قسمت‌های طولانی‌ای از مقالات خود را به جستجوی دلایل اینکه چرا هیچ‌چیزی نمی‌تواند یقینی باشد و هر چیزی را می‌توان زیر سوال برد اختصاص داد درحالی‌که ادعا کرد دستورات کلیسا را بدون چونوچرا می‌پذیرد. آیا این فقط تفکری دوگانه۱ بود؟ آیا او به‌راستی چنین عقیده‌ای داشت؟

من معتقدم وی چنین عقیده‌ای داشته است. اما فقط با واردشدن به دنیای او می‌توانیم مقصود دقیق او را درک و نوع دیگری از شکّاکیت را که متفاوت با فهم معمول ما از شکّاکیت است، کشف کنیم.

وقتی واژهٔ «شکّاک» را می‌شنویم، احتمالاً شخصی که بر مستندات تکیه می‌کند، چیزی را بر اساس باور و ایمان خود قبول نمی‌کند و شاید با مذهب جامع۲ به مشکل بربخورد، به ذهنمان خطور می‌کند. یک شکّاک مدرن شاید به برهان و تجربهٔ مستقیمْ اعتماد راسخ داشته باشد ولی در دوران مونتنی، داستان کمی متفاوت بود: برهان و تجربه دقیقاً چیزهایی بودند که یک شکّاک باید در مورد آن‌ها شک می‌کرد، هرچند به لحاظ مذهبی به آن ایمان داشت.

این مورد حداقل در رابطه با شاخه‌ای از فلسفه به نام شکّاکیت پورُنی۳ صادق است که به یادِ بنیانگذار آن پورُن۴ که حدود سال ۲۷۵ قبل از میلاد مسیح از دنیا رفت چنین نام گرفته است. پورُنی‌ها با جمله‌ای از سقراط کار خود را شروع کردند: «تمام چیزی که می‌دانم این است که هیچ چیزی نمی‌دانم». سپس پا را فراتر نهادند و این‌طور ادامه دادند: «و حتّی‌ٰ در این مورد هم مطمئن نیستم». آن‌ها نه تنها به چیزی که می‌دانستند، بلکه حتّیٰ به فرآیند دانستن هم شک کردند. تنها اینکه یک پورُنی چیزی را به چشم خود دیده است، یا حقیقتی را از راه منطقی استنباط کرده است، دلیل بر صحت آن مسأله نبود. منطق می‌توانست درای ایراد باشد. ادراک‌های حسی می‌توانستند تحریف شوند، مثل وقتی که یک تکه چوب در آب خمیده به نظر می‌رسد. به همین شکل تب یا جنون می‌توانند عقل را ضایع کنند. همه‌چیز نامطمئن بود و نامطمئن‌ترین چیز یقین بود.

در قرن هفدهم، رُنه دکارت با طرح این موضوع به وحشت افتاد و جستجو برای برخی حقایق بنیادین را شروع کرد. اما پورُنی‌ها از شناور‌بودن در دریای تردید شادمان بودند. هیچ‌چیزی خاطرشان را مُشَوَّش نمی‌کرد. حتّیٰ اگر شما سعی می‌کردید به آن‌‌ها ثابت کنید که فلسفهٔ پورُنی نادرست است، تنها باعث می‌شد تا بر این باور آن‌ها که حتّیٰ فلسفهٔ خودشان هم قابل شک است، مهر تأیید می‌زدید. هرچیزی که می‌گفتید، آن‌‌هاا در جواب کلمه‌ٔ یونانیِ ἐποχή۵ را به زبان می‌آوردند: «من نظری نمی‌دهم» یا «من قضاوت نمی‌کنم». این کلمه، کاربردش مشابه کوآن‌های معماگونه‌ای۶ از ذن بودا بود: مفهومی کوتاه و مبهم و یا پرسشی بدون پاسخ مانند «صدای دست زدن با یک دست چگونه است؟» این سوال در ابتدا، موجب حیرت می‌شود؛ اما در ادامه از رنج به سوی حکمت و آزادی راه‌گشا می‌شود.

اِپوخه چنان رهابخش بود که معدودخوانندگان عهد رُنسانسی که متن‌های پورُنی را کشف کردند ظاهراً به خنده افتادند و احساس کردند از افسردگی، جمود و خستگی رها شده‌اند. مونتنی چنان از این مفهوم خوشنود بود که لوحی فلزی ساخته بود که کلمهٔ اپوخه را در کنار یک جفت ترازو نشان می‌داد، که همواره به یادش بیاورد که به امور وزنی متعادل بدهد، و در کنار آن‌ها جملهٔ فرانسوی “Que sais-je” قرار داشت به معنای «من چه می‌دانم؟» همچنین مونتنی طولانی‌ترین بخش از مقالاتش را به جمع‌آوری حکایات و مطالعات موردی‌ای اختصاص داد که نشان می‌داد انسان‌ها چقدر کم می‌توانند دربارهٔ هر‌چیزی بدانند.

اما او کاتولیک به دنیا آمده بود، و در زمان جنگ‌های دینی و سوزاندن بدعت‌گذاران، کنار‌گذاشتن ایمان خیلی هم کار راحتی نبوده است. او نیز چنین کاری را نکرد. مونتنی این حق را به کلیسا داد که اعمال او و حتیٰ باورهای شخصی‌اش را کنترل کند. او نوشت: «ما از طریق استدلال منطقی و یا درک خودمان مذهب‌مان را دریافت نکرده‌ایم بلکه قدرت و فرمانی بیرونی باعث آن شده‌است». دین از جانب خدا و سنت آمده بود: او با خوشحالی این را تایید می‌کرد.

این انتخاب به‌خوبی با اصول کاتولیکی آن دوران هم‌خوانی داشت، که باعث شد از فلسفهٔ پورُنی به عنوان متحدی برای مقابله با اصول «غیرارتدوکس» استقبال کند. برای معتقدان به خدا، اگر نتوانیم به قوهٔ تفکر خود اعتماد کنیم، پس بهتر است تا به خدا و نمایندگان او بر روی زمین اعتماد کنیم. در نبودِ یک قطب‌نمای خوب و یا قایقی مجهز و مطمئن، هر فرد محتاطی به دنبال یک سرپناه می‌گردد تا اینکه بخواهد به تنهایی به راه خود ادامه بدهد، کاری که پروتستان‌ها و دیگر بدعت‌گذاران کرده بودند. مونتنی تحقیقات پورُنی خود را به کلیسا پیشکش کرد.

برخی به این‌گونه توجیه‌کردن [ایمان مذهبی] بدبین هستند، چرا که وقتی فردی می‌گوید ایمان چیزی فراتر از دلیل، مناظره و پرسش است پس می‌تواند با خیال راحت ایمان خود را کنار بگذارد و دربارهٔ دنیا درست مانند یک آتئیست حرف بزند. تمایل مونتنی به چشم‌پوشی‌کردن از جزئیات، این بدبینی را تقویت می‌کند: او تقریباً هیچ‌ چیزی دربارهٔ مسیح، بیشتر قدیسان مسیحی و حتّیٰ زندگی پس از مرگ نگفته است.

من فکر نمی‌کنم که او یک آتئیست بوده باشد و فکر می‌کنم ایمان او مبهم ولی واقعی بوده است. اما این نکته هم به نظر می‌رسد که تمایل او برای فرمان‌برداری از کلیسا، با شخصیت مطیع و عجیب او بسیار مرتبط است. به‌طور کلی، او دوست داشت که مطیع باشد، خصوصاً در زمینه‌هایی که کنجکاوی‌اش را برنمی‌انگیخت. به گفتهٔ خودش، اگر کسی می‌توانست او را از شرّ ادارهٔ املاکش نجات می‌داد خیلی خوشحال می‌شد چرا که انجام این‌کار در هر صورت برایش ملال‌آور بود. «خوشا به حال مردمانی که مطیع هستند، کسانی که [به واسطهٔ فرمان‌برداری از دستورات] در آخرت آرامش خاطر دارند

در این میان، فرمان‌برداری از کلیسا به او این آزادی را می‌داد تا دربارهٔ مسائل پیچیده‌تر تفکر کند: دربارهٔ تجربه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ٔ انسانی، شخصیّت و قضاوت و دربارهٔ دگرگونیِ مدامِ عقاید و احساسات زمینی.

و این همان‌جایی است که شکّاکیت مونتنی، احتمالات جالب‌توجهی را پیش رو قرار داد. او را قادر ساخت تا این احتمال را که جهان می‌تواند دارای وجوهی باشد که هیچ فردی نمی‌تواند آن را درک کند، در نظر بگیرد و یا حتّیٰ احتمال اینکه سگش در مقایسه با مونتنی می‌توانست درک بیشتری از واقعیت داشته باشد. این یک تفکر فوق‌العاده بود؛ در نوشتهٔ بعد دربارهٔ آن بیشتر صحبت خواهیم کرد.


سارا بِیک‌وِل در گاردین

ترجمه: نازنین نیک‌رو


1 doublethink

2 organized religion

3 Pyrrhonian scepticism

4 Πύρρων

5 epokhe

6 puzzling koans

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *